سما جون سما جون ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره
زهرا جون زهرا جون ، تا این لحظه: 20 سال و 7 ماه سن داره

روزمره های دخترانم

از رحمت خدا هیچ وقت ناامید نشم ...

دیشب بعد اینکه یه سر رفتیم خونه بی بی جون اوضاع روحی شون اصلا خوب نبود ... رفته بودن دیدن دایی و حسابی دیپرس بودن ... حال من و آقا جان هم حسابی بهم ریخت ... دلم خیلی گرفت ... اومدیم خونه و بعد شام آماده خواب شدیم ... آخه امروز آقا جون صبحکار بودن ... بعد کلی صحبت راجع به دایی ... آقا جان تسلی ام دادن که همه چی دست خداست از دست من و تو فقط دعا برمیاد ... بغضم ترکید و کلی ....): ... به خدا گفتم این رسمش نیست ...خدا جونم این رسمش نیست آدم مهربون رو مهربونی کن بهش .... صبح آقا جان گفتن بیا بریم ببینیم شون ... رفتیم سی سی یو ... تازه بیدار شده بودن سلام کردیم ... گفتن دایی خوبی گفتم آره ... با آقا جان صحبت کردن ... آقا جان گفتن تو یکم پیشش شون...
4 شهريور 1393

10 سال و 10 ماه و 10 روز ... روز پزشک

امروز یعنی دیروز روز بزرگداشت مقام پزشک بود ... این روز رو اول به همسر عزیزم بعد به همه اونایی که با جون و دل به بهبود بیماراشون می پردازن تبریک فراوون میگم ... از صبح اینقدر درد دندون امونم رو بریده بود که حال نداشتم بیام اینجا ... طفلی عمو ... همون اول وقت به منشی شون گفته بودن زنگ بزنه ... گفتم شب میام که خیالم از بابت شما دوتا راحت باشه ... فعلا عصب کشی شد تا ببینیم دردش چطور میشه ... روزها داره به سرعت میگذره منم و انبوهی از کارهایی که باید انجام بدم و برنامه هایی که باید بریزم وووووووووووو ): نمیدونم چرا اینقدر وقت کم میارم ... شکررررررررررر چهارشنبه5/29 هفته گذشته وقت کلاس پیانو داشتی ... به اتفاق آقا جان راهی بیرجند شدیم بعد دی...
2 شهريور 1393

روزت مبارک

این رو هم با ویرایش زمانی اول شهریور گذاشتم تا بدونی همیشه به داشتن ات افتخار میکنم سالم باشی و سایه ات همیشه بالای سر ما ...
1 شهريور 1393

ده دهی

امروز ده سال و ده ماهه شدی عزیز مامان ... خوشحالم بابت داشتن دختری مثل تو ... امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی ...
23 مرداد 1393

غم انگیز ...

این روزها حال و هوای طبس بسیار غم انگیزه ... هنوز تو شوک ایم همه ... هر جای شهر فقط سیاهی دیده میشه ... جون انسانها به چه قیمت ؟؟؟ !!! بهای این جونها با چی ارزیابی میشه ؟؟؟ متأسفم خیلی خدا به همه خونواده های داغدار صبر بده ...   ...
20 مرداد 1393

ادامه مشهد ...

جمعه عصر رفتیم سمت آزاد شهر و یکم خرید کردیم و خیابون گردی ... شنبه صبح 11 ام رفتیم که با آقاجان یه مرکز رادیوگرافی دندون پیدا کنیم واسه opg , cb ct دندونم که اگه فرصت بشه بریم پیش عمو جواد واسه ایمپلنت ... تو راه از بیمارستان زنگ زدن و گفتن دستگاه خراب شده و نوبت دوم اسکن بی بی جون موکول شده به بعد از درست شدن دستگاه ... خلاصه بعد کلی پرس و جو کردن یه مرکز پیدا کردیم و کارم رو انجام دادم و قرار شد عصر بریم ریپورتش رو بگیریم .... دیگه ظهر شده بود برگشتیم سمت خونه ... بهتون قول داده بودم ببرمتون موجهای آبی ...رسیدیم خونه عمه جون نماز و بدون ناهار زدیم بیرون واسه موجهای آبی ترجیح دادم با شکم پر نریم اونجا ... بعد نیم ساعت رسیدیم خوشبختانه هنو ...
16 مرداد 1393

سالگرد خاله شدنم مبارک ...

یه سال پیش تو چنین روزی طعم زیبای خاله شدن رو چشیدم و چه زیبا بود اون لحظات ... چه زیبا بود اون لحظه ای که با بغض به همه خبر سلامتی تو و مامانت رو دادم ... و چه زیبا بود لحظاتی که بی صبرانه منتظر بودیم تو رو بیارن ببینیم ...  چه استرسی داشتم شب قبل بستری شدن مامانیت ... و چه لذت بخش بود انتظار از ساعت 3 عصر تا 6و25 دقیقه ... خدا رو شاکرم به خاطر همه چی ... همه لحظات شادی که بهون عطا کرد ... رایان جونم تولدتتتتتتتتتت مبارکککککککککککککککک خواهر عزیزم سالگرد مادر شدنت مبارکککککککککککککک آرزوی بهترینها رو واست دارم عزیزم ... امیدوارم همیشه هر سه تون لبخند روی لبهاتون باشه ...
15 مرداد 1393

مشدییییییییی پست (:

این پست از مشهدِِ..... (: روز آخر ماه رمضون 6ام تیر ... بعد اینکه نماز ظهرمون و خوندیم رفتیم دنبال بی بی جون و زدیم به دل جاده مشهد ... بی بی جون 5شنبه نوبت اسکن داشتن ... افطار رسیدیم تربت ... نماز و آخرین افطار و حرکت ... حدودا 11 بود که رسیدیم ... بچه ها و عمه جون منتظر بودن ... از اون روز مشغول گشت و گذار و بودیم و حرمممممممم ولیییییییییی حسابی شلوغِِِ .... دیشب شام گرفتیم و رفتیم بریم پارک ملتتتتتتت که اینقدر شلوغ بود پشیمون شدیمممم برگشیم سمت پارک خونه عمه جون .... زهرا جون هم تو دو روز اول با مهنا جون رفت استخر ... روز دوم من و سما جونم رفتیم سما کلی تو استخر کودکانش حال کرد ... میگه کاش ما اینجا میبودیم ...... (: الانم خونه ایم .....
10 مرداد 1393

روزای آخر ...

این چند روز باقیمونده حسابی کم آوردم ... دیگه نه سحر میتونم چیزی بخورم نه افطار ... فقط آب و چای با کمی نون پنیر ...تو هم که بد نیستی ... تا حالا 7 تا خوردی ... دیشب مامانی مهمون داشتن خونواده فهامه خانم دایی ... ان شاالله اگه خدا بخواد این هفته به اتفاق بی بی جون میریم مشهد و یه چند روزی مهمون مهنا جون و صالح جون هستیم ... کلی دارین دو تاتون لحظه شماری میکنین ... اینقدر پیش سما هم گفتی که اون بچه هم داره یه سر میگه چند روز دیگه ...چند ساعت دیگه (: از صبح دنبال کارای عقب افتاده بودم ... ساعت ده از آموزشگاه اومدم دنبالت و رفتیم اول دکمه واسه مانتوهامون خریدیم ... بعد رفتیم خرید خانمی انجام دادیم بیشتر تو (: .... بعد برگشتیم سمت خونه و رفتی...
4 مرداد 1393