!!!
یه وقتایی دلت میخواد خودتو فاکتور بگیری بذاری یه گوشه ---- یا بزاری زیر رادیکال از خودت هی جذر بگیری اینقدر جذر بگیری تا برسی به اونجایی که باید برسی !!!!!!! حال این روزای من اینجوریه ):دلم میخواد اماااااااااااا نمیدونم چی !!!!!!!! فردا تولد سما است 4 سال از لحظه ورودش به این دنیا میگذره ... چهار سال با هم بودن ... این روزها فکرم درگیر اینه که آیا خوب بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو چشمای اونا چین و چروکهای تازه میبینم !!! چقدر تونستم وظیفه خودم رو انجام بدم
نویسنده :
ملیحه
9:39
مامانی و دخترا
وایییییی که چقدر بی ماشینی سخته ): دیروز طبق معمول آقا جونی شیفت عصر و شب بودن ... من کلاس ، آبجی جون کلاس و امان از بی ماشینی تازه دلم استخر خواست که نشد برم ): خلاصه یر آزانس سلامت ، ساعت یه ربع به 7 زدیم بیرون و من و سما جون آریانا و آبجی بسکتبال ...امروز سما جون مهمون کلاس بود ... اولش میگفت نمیرم توی لند بیام سر کلاستون اما تا میس نسرین رو دید کیفور شد و رفت پیشش ... گاهی به سرکی به کلاس میزد و نقاشی و بعد دوباره میرفت بیرون و کلی با میس نسرین قربون صدقه هم رفتن ... بعد کلاس دوباره آژانس گرفتیم رفتیم دنبال آبجی و با همون برگشتیم طرف خونه تو راه به دخترا گفتم یه دوری تو فروشگاه آبرنگ بزنیم و بقیه راه رو پیاده بریم ک...
نویسنده :
ملیحه
12:08
سالگرد ...
دیروز جشن سالگرد عقد دایی جون بود و خونواده خانمش رو دعوت کرده بود خونه مامانی ... خوب برگزار شد ... دور هم اوقات خوبی رو داشتیم خوشم میاد دایی جون وارد خونواده ای شده که دلش میخواست یه خونواده با انرژی ... از حاج آقا گرفته تا خواهر و برادرای خانمش ... خوشحالم که بعضی از دوستان !!!!!!! باعث شدن بعضی اتفاقات نیافته و بعضی از افراد وارد خونواده نشن ... بیخیال شمممم بهتره اصلا دوست ندارم یاد خاطرات بد اینروزها در سال گذشته بیافتم ... امیدوارم زندگی بسیار بسیار شیرینی داشته باشه دایی جون ... بعدش با خاله جون رفتیم خیابون گردی که افتادیم تو جشن و چراغونی ... اما امان از بعضی سود جویان فرصت طلب بیفکر خیابون رو بسته بودن واسه ترقه بازی و .....
نویسنده :
ملیحه
12:25
...
داشتم نوشته های جبران خلیل جبران رو میخوندم که رسیدم به : تعبیر جبران خلیل جبران از زنا شویی: در کنار هم بایستید ، نه بسیار نزدیک، که پایه های حایل معبد ، به جدایی استوارند، و بلوط و سرو در سایه ی هم سر به آسمان نکشند. وووووووو... شما چون کمانید که فرزندتان همچون پیکان هایی سرشار زندگی از آن رها شوند و به پیش روند. و تیرانداز ، نشانه را در طریقت بی انتها نظاره کند و به نیروی او اندامتان خمیده شود ، که تیرش تیز بپرد و در دوردست نشیند. پس شادمان می بایدتان خمیدن در دستهای کماندار، چون او هم شفیق تیرست که می رود ؛ و هم رفیق کمان که می ماند.
نویسنده :
ملیحه
11:25
ته ران ...
بعد کلی اینور اونور شدن بالاخره سه شنبه 21 ام خرداد زاهی تهران شدیم تا بتونیم کمی پیش خاله جون باشیم ... پرواز آن تایم انجام شد سما جون کلی تو هواپیما دلبری کرد و کلی حرف زد دایم میگفت " وان تو تری فر تشکر تشکر ... دخترِ ما داریم (: تازه سه دوست حدودا ده برابر سن خودش هم پیدا کرد (: ... ساعت 1 و ده دقیقه مهراباد بودیم ... عمو اومده بودن دنبالمون و حدود 2 رسیدیم خونه ...خاله جون اومد و ناهار خوردیم و کمی خواب ... عصر یه زنگ زدم خونه خاله فاطمه و قرار شد 5شنبه اونجا باشیم ... شب رفتیم پارک و سما جون اینا کلی بازی کردن ... چهارشنبه : صبح خاله حون رفت سر کار و من و مامانی مشغول تمیز کاری بعد بساط ناهار و عصر چون خ...
نویسنده :
ملیحه
15:16
تابستون نکو از اولش پیداست ... (:
سلامممم گلهای من آخر هفته به خاطر مشکلی که داشتیم نفهمیدم چطوری گذشت امیدوارم خیر باشه ... توکل به خدا... و اما ... این چند روز عمو جواد آقا از سرچشمه اومدن طبس و 5شنبه شب خونه بی بی جون بودیم واسه آش و عمه جان هم برای شنا اومده بودن ... یه چند ساعتی با عمو نشستیم و رفتیم یه سر از بابایی بزنیم که نبودن ... اومدیم خونه که بعد چند مین دوباره رفتم دنبال خاله و رفتیم بیمارستان واسه دیدن خانم داداش خانم عمو جان که در انتظار نی نی بودن ... که صبح جمعه یه نی نی ناز تو بغلشون بود ... وایییییییی که دلم خواست زودتر نی نی خاله رو بغل کنم ... جمعه بسیار معمولی گذشت ... امروز صبح رفتم آتلیه و بالاخره اینقدر گیر دادم تا عکسهای آتلیه سما سال 90 پیدا ...
نویسنده :
ملیحه
8:24




