مهمونها ...
دیشب ساعت 10 مهمونا از کرمان رسیدن با قطار اومده بودن ... دایی من وخونواده شون ... با بابایی رفتیم راه آهن ... کلی وقتی بعد چند سال همدیگه رو دیدیم ...ذوق داشتیم ... البته ما بهمن 90 رفتیم کرمان و همه رو دیده بودیم ... اما اونا چند سال بود که طبس نیومده بودن ... حالا دیگه همه یه جورایی برف رو موهاشون نشسته بود و ... ورود به خونه مامانی همه هیجان زده از دیدن دایی ها بودن ... و حالا مراسم همون دایی مرتضی است که به قول دختر دایی " هممون ازش می ترسیدیم " و (: بچه ها کلی با هم بازی کردن ... کیان و پرتو ... آمیتیس ... پارسا و سما جون ... طوری که در عرض همون یکی دو ساعت کلی به هم اخت شدن و نمیتونستن از هم دل بکنن ... فعلا رفتن خونه مامانی ... ا...
نویسنده :
ملیحه
7:58




