سما جون سما جون ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره
زهرا جون زهرا جون ، تا این لحظه: 23 سال و 6 روز سن داره

روزمره های دخترانم

مهمونها ...

دیشب ساعت 10 مهمونا از کرمان رسیدن با قطار اومده بودن ... دایی من وخونواده شون ... با بابایی رفتیم راه آهن ... کلی وقتی بعد چند سال همدیگه رو دیدیم ...ذوق داشتیم ... البته ما بهمن 90 رفتیم کرمان و همه رو دیده بودیم ... اما اونا چند سال بود که طبس نیومده بودن ... حالا دیگه همه یه جورایی برف رو موهاشون نشسته بود و ... ورود به خونه مامانی همه هیجان زده از دیدن دایی ها بودن ... و حالا مراسم همون دایی مرتضی است که به قول دختر دایی " هممون ازش می ترسیدیم " و (: بچه ها کلی با هم بازی کردن ... کیان و پرتو ... آمیتیس ... پارسا و سما جون ... طوری که در عرض همون یکی دو ساعت کلی به هم اخت شدن و نمیتونستن از هم دل بکنن ... فعلا رفتن خونه مامانی ... ا...
20 شهريور 1392

این روزهای ما ...

سلام گل دخترای من ... چند روز آخر هفته یعنی از 8 ام تا 11 ام رفتیم سرچشمه پیش عمو جواد ... اون روز تولد علی جون بود و بعد همه رو دعوت کرد رفتیم رفسنجان دیدن سیرک و بعد هم شام بیرون ... روزهای خوبی بود کلی آقا جان با عمو واسمون تار و سه تار نواختن ...عصر روز دوشنبه 11 با غمو جان به طرف یزد حرکت کردیم و اونا یزذ موندن و ما اومدیم طبس ...ساعت 12 رسیدیم ... مشغول تدارکات مهمونای عروسی دایی هستیم ... دیشب کارتها رو نوشتیم و امروز یه مقدار پخش شد ...تا تعداد مهمونا مشخص بشه ... خونه شون تقریبا آماده شده ... امروز رفتم تا خط تلفن رو وصل کنن ... خلاصه که خواهر بزرگ بودن هم سخته ... ولی شیرین امیدوارم خوشبخت باشن آمینننننننننن امروز آموزشگاه ...
13 شهريور 1392

روزهای ما ...

این روزها حسابی درگیر نی نی جدید بودیم یه ده روزی در تهران و بعد سه شنبه اومدیم تی بی اس ....خاله جون و نی نی و بقیه هم که یکشنبه اومدن با پرواز ... خدا رو شکر که نی نی تمام طول پرواز مشکل خاصی نداشته و همه چیز خوب پیش رفته رفتم فرودگاه دنبالشون حسابی دلم واسش تنگ شده بود ... از اون روز هم مشغول دید و بازدید از نی نی که ما هم میریم واسه کمک ... امروز با آقا جان بردیمش مرکز واسه تست مجدد  تیروئیدش فداش بشم که کلی گریه کرد از دست این افراد بی مسئولیت پایتخت کشور ... امان ... قد و وزنش هم خوب بود 3،500 وزن ... قد 53 و دور سر 36،5 ... امروز 14 امین روز تولد رایان جون گذشت اما هنوز نافش نیافتاده ): بی صبرانه منتظر اینم ببرمش حموم ... اما ا...
29 مرداد 1392

رایان گل من

سلام عزیز خاله  خوش اومدی به این دنیای خاکی عزیزم ... بالاخره سه شنبه 6/25 عصر نی نی چشم به این دنیا گشود ...غرق در شادی شدیم و باشد که قدمش مایه خیر باشد برای همه ...    امروز احساس کردم یکم زردی خاله جون ؛  واسه همین بردیم ات بیمارستان و چک شدی خدا رو شکر 11 بود و عمو جلال گفتن خوبه واست قطره بیلی ناستر گرفتیم ایشالا که برطرف بشه    دوستت دارم خیلی گل من 
19 مرداد 1392