تهمت ........این یک نصیحت مادرانه است
خیلی گناه بزرگی ِ دخترم *** هیچ وقت برای اینکه خودت رو از گناهی تبرئه کنی تهمت ناروا به کسی نزن ...قلبم خیلی درد میکنه خیلی ... خدا جونم خودت قلبم رو آروم کن ... بزار قلبم همون طور بزرگ باشه تا بتونم همه چی رو خوب تحمل کنم ... یا بهتره بگم آدمای دور و نزدیک خودم رو بتونم بهتر تحمل کنم
نویسنده :
ملیحه
0:52
سر دو راهی ...
اتفاقات این چند روز ...
سه شنبه تصمیم مون واسه رفتن به اصفهان جدی شد دایی جون اومد و قرار شد ظهر چهارشنبه حرکت کنیم *** مامانی و بابایی و دایی ها زودتر حرکت کردن و ما هم بعد اینکه یه سر اومدم مدرسه واسه آوردن شیرینی عید غدیر رفتیم دنبال آقا جون و خاله جون و ساعت 2 زدیم به دل جاده ، متأسفانه خاله جون نتونست بیاد آخه دوران آخر بارداریش رو میگذرونه و به صلاح دید دکترش نیومد ): *** بعد اذون مغرب تو نایین رسیدیم به بابایی اینا نماز خوندیم و حرکت کردیم حدود ساعت 8 رسیدیم اصفهان *** عمو مهدی آقا هم از اونور از تهران اومده بودن خلاصه حدود کمی از 9 گذشته بود که رسیدیم خونه حاج آقای صادقی ... با استقبال گرم خونواده شون ، همشون بودن ... خلاصه شام و گپ و گفت و صحبتها موک...
نویسنده :
ملیحه
0:38
دل شکسته ...
متنفرم ...از همه آدمای دور و برم ... از آدمایی که جلوم یه جورن و پشت سرم یه جور دیگه ... از خودمم بدم میاد ... خالصانه خودممم رو میزارم پای همه ... اما نصیبم جز غم نیست ... اینو خصوصی نکردم واسه اونایی که خاموش و روشن این مطالب رو میخونن !!!!!!!! شاید تو یکی از اونا باشی .... ...
نویسنده :
ملیحه
14:27
نفیس ترینم تولدت مبارک ...
مامان نوشت : دوستت دارم همیشه تا نهایت زندگی ...عمری سراسر شادی برایت آرزومندم بابا نوشت :تمام هستی ام برای موفقیت توست ... اضافه نوشت : لحظه تولدت اومدم مدرسه و کلی ذوق کردی ... یه تولد کوچولو با دوستات گرفتی و بعد امشب از خجالت تولد اصلی ات در میایم (: همیشه عشقم بودی و هستی و خواهی بود ... ...
نویسنده :
ملیحه
8:45
زمان ...
سلام دخترای من ... بگم از این روزهای ماقبل که این روزا به سرعت نور داره میگذره ... چشم بر هم زدنی تموم میشه امسال هم ... یه ماه از فصل هزار رنگ پاییز گذشت ... هوا کمی تغییر کرده ، از دو روز پیش کمی رو به سردی رفته البته سوای امروز که ابر خوشگلا اومدن و رفتن و هوا حالی به حالی شد و یه نمه ک.چ.ل. بارون همانا و هوا شد داغغغغغغغغ ... پختیم از گرما (: روزهای مدرسه به خیر و خوبی داره میگذره ...درس و درس ... کماکان بسکت ادامه داره و گویا بهمن قرارِ برید واسه مسابقات ... خوشحالم که دوست داری ... پنج شنبه هفته قبل هم با عمه جون رفتی شنا و وقتی برگشتی و می خواستم مایو رو بزارم رو رخت آویز متوجه شدم حوله ات نیست ... خودت هم متوجه نشدی ... و بعدا بهت گف...
نویسنده :
ملیحه
17:25




