اتفاقات این چند روز ...
سه شنبه تصمیم مون واسه رفتن به اصفهان جدی شد دایی جون اومد و قرار شد ظهر چهارشنبه حرکت کنیم *** مامانی و بابایی و دایی ها زودتر حرکت کردن و ما هم بعد اینکه یه سر اومدم مدرسه واسه آوردن شیرینی عید غدیر رفتیم دنبال آقا جون و خاله جون و ساعت 2 زدیم به دل جاده ، متأسفانه خاله جون نتونست بیاد آخه دوران آخر بارداریش رو میگذرونه و به صلاح دید دکترش نیومد ): *** بعد اذون مغرب تو نایین رسیدیم به بابایی اینا نماز خوندیم و حرکت کردیم حدود ساعت 8 رسیدیم اصفهان *** عمو مهدی آقا هم از اونور از تهران اومده بودن خلاصه حدود کمی از 9 گذشته بود که رسیدیم خونه حاج آقای صادقی ... با استقبال گرم خونواده شون ، همشون بودن ... خلاصه شام و گپ و گفت و صحبتها موک...
نویسنده :
ملیحه
0:38



