حال این روزها
سلام قشنگای من ... اوه ه ه ه از اون چهارشنبه فرصت نکردم بشینم پای نت ... اون روزها روزهای خوبی نبود ... دایی بعد مدتها که مشکل داشتن با وضعیت حاد تری بردنشون مشهد دقیقا روزی که خاله از تهران اومدن ... بابای ساینا و فاطمه بردنشون مشهد ... یه نمونه برداری و فعلا یه سری اوردرها تا دو هفته دیگه ... شبی که اومده بودن ... نرفتم چون میدونستم اصلا از لحاظ روحی آمادگی روبه رویی به دایی رو ندارم موکولش کردیم به شب بعد یعنی سه شنبه ... با مامانی و خاله مریم رفتیم خونه ... من دائم به مامان بزرگ میگفتم خودتون رو به خاطر روحیه دایی کنترل کنین ... وارد که شدیم شوکه شدم تو همون چند روز دایی آب شده بودن هر طور بود بغضم رو قورت دادم خدا رو شکر ر...
نویسنده :
ملیحه
14:21




