سما جون سما جون ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره
زهرا جون زهرا جون ، تا این لحظه: 23 سال و 5 روز سن داره

روزمره های دخترانم

فصل ...

بهار هم با تمام غرورش آمد و سال دیگه ای رقم خورد ... امسال بعد مدتها دقیقا بعد 9 سال رفتیم خوزستان و حسابی انرژی مثبت دریافت کردیم و برگشتیم مسیر از جاده اقلید و یاسوج ، بوشهر ، بندر گناوه ، بندر دیلم ، آبادان ، خرمشهر و اهواز و اندیمشک و حسابی بهمون خوش گذشت . اوایل راه سما جون کمی بی قرار بود و بهانه برگشت به طبس رو می گرفت ... اما اونجا حسابی با همه گرم گرفت و کلی دایی و عمو و خاله پیدا کرد (: میزارم تصاویر روایت کنن سال تحویل امسال در محل کار آقاجان در درمانگاه گذشت ...     ...
3 ارديبهشت 1392

سفر از نوع یه روزه (:

چند روز تعطیلی آقا جانی همش شیفت بودن و قرار نبود جایی بریم اما ...روز جمعه یهو قرار شد بریم بشرویه پیش عمه جون اعظم ، قرار بر این شد که بعد شیفت آقا جان یعنی ساعت 8 بریم هوا به شدت سرد شده بود . آقا جان که اومدن خسته بودن و دبه در آوردن اما دخملا شروع کردن به بدست آوردن دل آقا جان که این وسط چشمای زهرا جون کمی تا قسمتی ابری شد و ... و ما اندکی بعد در راه بشرویه با وجود اینکه کم بود اما چسبید شبش کلی بازی کردین و دلی از عزای بازی درآوردین سما جون و هلیا - آیدا جون و زهرا صبح شنبه 23 هم که کلی با عمو و عمه جان و آقا جان مسابقه دارت دادیم بعدش هم بازی تیزبین رو انجام دادیم که خیلی چسبید کلی جیغ جیغ کردیم و حسابی انرژی گرفتیم و عصر هم ...
28 اسفند 1391

یاد ایام ...

دارم یاد ایام رو گوش میدم ... هیچ حرفی واسه گفتن ندارم ... همه چی زیبا نی ، تار ، و ... فقط یاد بی بی ... همین ... بی هیچ حرفی ...
26 اسفند 1391

...):

خطا از من است، می دانم. از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد” اما به دیگران هم دلسپرده ام از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین” اما به دیگران هم تکیه کرده ام اما رهایم نکن بیش از همیشه دلتنگم به اندازه ی تمام روزهای نبودنم
23 اسفند 1391

جشن ضرب

دیروز بالاخره جشن ضرب برگزار شد ... به پیشنهاد خانمتون جشن خارج از فضای مدرسه برگزار شد ... تالار جدید خورشید ... امروز هم جشنواره دستهای کوچک ، اندیشه های بزرگ بود امسال هماهنگ کردیم و هر کدوم از مامانا یه غذا درست کردن و بچه ها کلی بهشون خوش گذشت ... دخترکها هم وارد تعطیلات نوروزی شدن ... زهرا جون امروز وارد 113 امین ماهگرد تولدش شده ... و سما جون 44 امین ماهگرد تولدش دوستتون دارم خیلی چیزا رو خواستم بتویسم اما اصلا حالم خوب نیست اصلا ...
23 اسفند 1391

ب مثل بارون ... +‌ خونه مون

چند روز گذشته یعنی حدودا از دوشنبه - سه شنبه هوا هوای من بود بارونی بارونییی خدایا شکرتتتت که مهربونیت قابل توصیف نیست ..... چند روزه که هوا سرد شده و دوباره وسایل گرمایشی به راه ... چهارشنبه راهی بیرجند شدیم و به کلاس و خرید رسیدیم ... ناهار رفتیم پارک توحید و دو تاییتون کلی اونجا بازی کردید و دوست پیدا کردید .... بعد هم کلاس آبجی جون که اون روز استاد خودش نبودن و با یکی دیگه از همکاراشون هماهنگ کردن ... که دختری حسابی تحت تأثیر ایشون قرار گرفته بود درگیر کارهای دکوراسیون داخلی هستیم حسابی حیرون شدم ... چرا قول دادن اینقدر در ا ی ر ا ن پررنگ است دختری اینجا اومده میگه مامان من کاردستی درست کردم این پای جوجه است تازه شکل خروف...
19 اسفند 1391