سما جون سما جون ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره
زهرا جون زهرا جون ، تا این لحظه: 23 سال و 6 روز سن داره

روزمره های دخترانم

گذر زمان ...

اوههههههههه اینقدر درگیر نی نی فرتاز جون و کارهای خودمون شده بودم که نرسیدم بیام واسه آب و جارو اینجا ... اما از اتفاقات این مدت اومدن غیر مترقبه نی نی خاله فاطمه ، آبجی کوچولوی ساینا بود ... ( 10/10) خوشحالم که ساینا خوشحاله ... حیف که این دفعه نمیتونم برم تهران یعنی به این زودی نمیتونم برم ...قدمش پر خیر و برکت باشه ... چند روز تعطیلی دلمون میخواست بزنیم بیرون و آقا جان هم خالی کرده بودن اما خوب بی برنامه گی یه آدمایی !! تمام زندگی ما رو بهم ریخته!!! موندگار شدیم تو خونه ): یکی دو روز هم بارون خوبی اومد خدا رو شکر ... گهگاهی تو این مدت با هانیه می رفتیم دنبال خرید و ... یه روز هم یعنی چهارشنبه گذشته نگار با مامانش اومد و چند تا از کارد...
19 دی 1392

این هفته ...

اول هفته که مصادف بود با شب یلدا که خاله جون میخواست ولیمه فرناز جون رو بده ... همه خونواده این ور و اونور (: با هم بودیم .... چون خاله جون بهتر بود من اومدم خونه تا به کارهام برسم یکشنبه و دوشنبه معمولی گذشت من کلاس داشتم و رو یه آهنگ کار کردیم واقعا متنش زیبا و پر مفهوم بود جای تأمل داشت yesterday when i was young ...  خیلی زیبا بود ... دوشنبه فقط به رفت و روب خونه رسیدم ... سه شنبه همه سر کار خودمون بودیم ... چهارشنبه یه سر اومدم مدرسه که با اتفاقات خیلی خوبی مواجه نشدم ):  سر فرصت برات مینوسم دخترم ... نیاز به یه تجدید نظر کلی وجود داره ... بعد هم معاونت سما و بعد خونه ... 5شنبه خودت رو آماده امتحان کانون کردی و قول داده بودی...
6 دی 1392

یلدا

  شب یلدا رو با نی نی جدیدمون گذروندیم اولین شب یلدای ناز ناز خانم...یلدای همه تون مبارکککک گلای من عمرتون پاینده و طولانی قد شب یلدا ...
30 آذر 1392

هفته پر ماجرا ...

این هفته ، هفته شلوغ و پلوغی بود ... خاله محبوبه از تهران اومد پیشمون و یه 7،8 روزی موند ... حسابی جیگر شده این ملوسک من خوردنی خوردنی ... رایان جونم ... جمعه خاله مریم یکم درد داشت قرار شد شنبه 23 ام بره پیش دکترش که چکاپ بشه ... عصر شنبه رفت دکتر و بهش گفته بود باید بری زایشگاه nst بدی حرکات نی نی کم شده بود و صدای قلب پایین ... ساعت 6/5 رفت زایشگاه ... رفتم پیشش nst خیلی جالب نبود و قرار شد ساعت 9 تکرار بشه ... ساعت 10/5 بهش زنگ زدم و رفتم پیشش ... گفت باید امشب بخوابم تا صبح تحت کنترل باشم بچه های زایشگاه هم گفتن بهتره بمونه ... تا ثبح که دکترش بیاد تصمیم بگیره ... خاله جون گفت نیازی به موندن نیست و شما برین و من برگشتم ... صبح یه شنبه...
30 آذر 1392

تبریک میگم عزیز مامان ...

دیروز نتایج آزمون منطقه 9 سما رو دادند ... تو مدرسه : اول تو شهر : اول ... خیلی عزیزی برای ما حالا دارم میفهمم که تلاشهایی که زمان نوزادی برات کشیدیم بی نتیجه نمونده ... اما حیف که شما دیروز اصلا حالت خوب نبود و ساعت 9 از مدرسه اومدی پیشم و من فرستادمت خونه مامانی ... امان از این هوای خشک که حامل هزاران نوع ویروس شده ... خدایا خودت نظری کن ... خلاصه به یه تبریک خشک و خالی بسنده کردیم تا بعد ... این روزا منم حسابی مشغولم ... گاهی وقت کم میارم ... دیروز که آقاجان رو رسوندم بیمارستان ... شما دو تا خونه مامانی بودین آخه عصر میخواستم ماشین رو ببرم واسه سرویس ... در یک آن پاهامو زیر رادیاتور دراز کردم و از فرط خستگی خوابم برد ... (: ولی خیلی مزه...
20 آذر 1392

....

 روزها داره به سرعت برق و باد میگذره ، . روز به روز شما دو تا فرشته دارید بزرگ و بزرگ تر میشید ... و من به شما دو تا مشغول تر ... طوریکه گاهی گذشت زمان رو احساس نمیکنم هفته گذشته پر بود از آمد  رفتنها !! خاله جون و رایان و عمو روز سه شنبه اومدن و آخر هفته که با اصرار دایی آقا جان تونستن شیفتشون رو عوض کنن که جمعه بزنیم به دل طبیعت ... عمو محمد آنفلانزای سختی گرفتن که به خورن صبحونه تو خونه خاله بسنده کردیم و آقا جان عمو رو بردن بیمارستان ... و بستری شدن ... همه مون دلمون لرز داشت واسه خاله آخه تو این وضعیت بارداری و هفته های آخر اونم تب کرد ... بابایی و مامانی پیشش موندن و ما رفتیم تا دخترا کمی هوا بخورن آخه خاله جون ناراحت بود ک...
17 آذر 1392

نمی دانم ...

«هنو ز نمی دانم چرا، گاهی چشمانم آسمانی می شوند چرا، گاهی دلم بهانه ی پرواز می گیرد می نشینم کنار پنجره ی انتظار و به آسمان خیره می شوم چه قدر کوچکم من ...» امید در من موج میزند ... امید به فردایی بهتر برای همگان
14 آذر 1392