وقایع اتفاقیه ...بهمن
بالاخره تلسم سفر خانوادگی شکسته شد و بابایی و دایی ها و خاله محبوبه راهی شدن بزنیم به دل حنوب 21 بهمن صبح از اون جایی که بنده بسیار خسته بودم با یه ساعت تأخیر راهی شدیم بنده خواب موندم ... دایی مجتبی دو روز قبل با بابایی و مامانی راهی اصفهان شده بود تا زن دایی رو سوار کنه و با هم سه راهی یزد قرار گذاشته بودیم حدود 11 بود رسیدیم و بعد یه رفرش کوتاه راهی جاده بندر شدیم ... ناهار رو شهر بابک خوردیم و کمی استراحت و به پیشنهاد بر و بچ یه کله قرار شد بریم تا بندر ... دخملا و زن دایی مسافرای ماشین ما بودن ... و کلی دخترا سر به سر هم گذاشتن و با هم ترانه خوندیم و خندیدم ... سما جون کلی تو این سفر طبع ادبی اش گل انداخته بود و جملات قصار میگفت...
نویسنده :
ملیحه
0:08



