سما جون سما جون ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره
زهرا جون زهرا جون ، تا این لحظه: 23 سال و 6 روز سن داره

روزمره های دخترانم

فقط تو ...

دلم میخواد نیمه پر لیوان رو ببینم ، دلم میخواد هر لحظه سیمها حامل پیام خوش باشن ... به خودم میگم خدا از همه بزرگترِ ...خدا از همه مهربونترِ ... حق بنده های خوبش رو بهتر میدونه ،و ادا میکنه ...پس قرص و محکم میگم خدا با ماست ...خدا جون منتظرم ...منتظر یه معجزه ...فقط خودت ...خود خودت تو که نامت و ذکرت شفا و دواست
12 آذر 1392

حال امشب من ...

  بعد از مکالمه چند دقیقه ای با خانم " م "همین چند دقیقه پیش گر باغبان نظر به گلستان کند تو را   بر تخت گل نشاند و سلطان کند تو را ...
10 آذر 1392

آینده ...

چرا همه ما عادت داریم زمان حال مون رو فدای رسیدن به فلان چیز و .... آینده کنیم ... الان خوب کار کنم تا پس انداز کنم ... الان سالمم زیاد کار کنم تا .... فلان زمین و فلان زمین ... رو بخرم واسه آینده من پس انداز رو می پسندم اما نه اونکه پس انداز رو واسه سلامتی خودت خرج کنی هر چیزی معقولش نه افراط نه تفریط ... بزرگترین نعمت سلامتیِ ، قدرش رو بدونیم ... این افکار زمانی از ذهنم خطور کرد که یکی از آشنایان با آب و تاب داشت راجع به اینکه همسرش رو وادار میکنه زیاد کار کنه جمعه و غیر جمعه هم نداره ... تا فلان زمین و فلان آپارتمان و فلان و فلان .... پس انداز کنن واسه پسراشون !!!!!!!!!!!! و همسرش در یک کلمه در جوابش گفته : " آخر من میمیرم و اینا میمو...
6 آذر 1392

امروز و دیروز

دیروز روز پر کاری بود کله سحر بلند شدم و مقدمات ناهار رو گذاشتم و بعد زهرا جون رو بلند کردم تا آقا جون از سر کار اومدن بعد هم بساط صبحونه که با هم نوش جون کردیم ... زهرا جون رفت مدرسه و بعد چند مین به 9 من و سما جون رفتیم آریانا قرار شد اولین جلسه کلاس " م " رو برگزار کنیم که با دو تا از کلاسا شروع کردیم خوب بود و بچه ها علاقه مند بودن خدا کنه بتونم از عهده اش بر بیام تا مدیون بچه ها نشم ... خوشحالم که استاد و خانم زینلی تو این راه کمکم میکنن ... ظهر اومدیم خونه و ناهار و آقا جان رفتن سر کار و تا آبجی اومد ناهار خورد و رفتیم حمام رفرش شدیم و اومدیم و من و مامانی با خانم عمو جان میخواستیم بریم استخر ... بعد اذون مغرب نماز خوندیم و رفتیم سما ج...
4 آذر 1392

حال این روزها

سلام قشنگای من ... اوه ه ه ه  از اون چهارشنبه فرصت نکردم بشینم پای نت ... اون روزها روزهای خوبی نبود ... دایی بعد مدتها که مشکل داشتن با وضعیت حاد تری بردنشون مشهد دقیقا روزی که خاله از تهران اومدن ... بابای ساینا و فاطمه بردنشون مشهد ... یه نمونه برداری و فعلا یه سری اوردرها تا دو هفته دیگه ... شبی که اومده بودن ... نرفتم چون میدونستم اصلا از لحاظ روحی آمادگی روبه رویی به دایی رو ندارم موکولش کردیم به شب بعد یعنی سه شنبه ... با مامانی و خاله مریم رفتیم خونه ... من دائم به مامان بزرگ میگفتم خودتون رو به خاطر روحیه دایی کنترل کنین ... وارد که شدیم شوکه شدم تو همون چند روز دایی آب شده بودن هر طور بود بغضم رو قورت دادم خدا رو شکر ر...
1 آذر 1392

نذری داغ...

دیشب بعد پختن شله زرد هر ساله بردیم جلو دسته عزاداری هیأت پخش کردیم با دایی و احمد بعد من رفتم دنبال آقاجون که از بیمارستان برن دارشفا // شما ها رو بردم هیأت فاطمی ... بعد خودم برگشتم و ماشین رو پارک کردم و اومدم داخل تا 10 طول کشید بعد هم برگشتیم خونه تا مامانی و آبجی برن خونه که صبح با خاله جون برن دیهوک که برنامه نذری امسال بهم ریخت و موکول شده به شب که اونا هم پشیمون شدن از رفتن ....... منم که به خاطر شیفتای شلوغ آقاجان قصد ندارم برممممممممم ... دیشب رفتم دنبال خاله و هانیه و مذیم و رفتیم یه سر پیش مرضی تا 12 ه خواستم برم دنبال آقاجان ... صبح هم ساینا جون و خاله اومدن خونه پیش من و سما جون تا ظهر که عمو اومدن دنبالشون ... بابای فاطمه ا...
22 آبان 1392

عشق یعنی ...

چند روزیِ که نتونستم برسم به حال و هوای اینجا این شیفتهای فشرده آقا جان ، انرژی رو از من هم گرفته *** جمعه اون هفته  بعد اینکه دلم یه هوا خوری  می خواست در یه اقدام ضربتی با دخترا زدیم بیرون خونه مامانی و بعد هم با مامانی باغ گلشن و بعد هم گرد همایی (: از شنبه کلاس مکالمه شروع میشد و من به طور قطع انصراف دادم راستش از فضای مؤسسه " ک..... خوشم نیومد ، بعد هم ساعتش با کلاس زهرا تداخل داشت خلاصه مخ آکادمی آریانا رو به کار گرفتیم تا از این استاد " ب " استفاده کنن و همونجا کلاس بزارن ... کلاس زبان زهرا جون رو به اتمامِ و هفته دیگه فاینال دارن مدرسه هم روبه راهه و دایم دختری دنبال کاردستی و شعر و مطلب و ... چند شب که من رو سر کار گذاش...
19 آبان 1392

روزتتتتتتت مبارکککککک

روز دانش آموز مبارکت باشه قشنگمممممممممم امروز بینهایت خدا با ما بود ... با ذره ذره سلولم این حس رو درک کردم *** الهی همیشه بارون رحمتت رو ببار *** ببار ای بارون ببار ...
13 آبان 1392

بوی محرممم

دیشب عروسی فاطمه عمه بود .... عروسی رفتن ما هم جریانی داشت واسه خودش که حوصله تعریفش رو ندارم ... بی خیال ... ساعت 6/5 خاله اومد دنبالمون و همه با هم رفتیم تالار تا حدود 12 ... بعد هم از خستگی لالا ... سما نمیدونم چش بود دو مرتبه جیغ زد و من با تپش قلب پریدم و آخر هم مجبور شدم کوله بارم و بردارم و برم پیشش بخوابم ... صبح از کمر درد نمیتونستم از سر جام بلند بشم ***هوا امروز عالیه همش ابریه و دلم یه هوا خوری میخواد از صبح آقاجان مشغول بستن دریچه های کولر و ... هستن ساعت 12 یه سر رفتیم خونه عمه اشرف هم سری به عمه و هم به بی بی جون بزنیم ... بعد هم ناهار و بابا بای بای و شیفت زهرا داره به تکلیف هاش رسیدگی میکنه *** گاهی هم وسطش یه سؤال می پرسه...
10 آبان 1392