امشب ...
امروز از صبح دنبال جشن مشنای شما بودم ... سما جون جشن سبزه و پایان سال ... برنامه گذاشته بودیم که هر کدوم از مامانا یه نوع غذا درست کنن و بیارن که تو تایم اسنکتون بخورین ... بعد هم جشن و شادی و نینای نای ... بهتون حسابی خوش گذشت ... زهرا جون هم جشن درختکاری ... تا 11 آریانا بودم و بعد مدرسه آبجی جون ... اومدم و فصل سنگها رو براتون کامل کردم قرار شده بود نمونه فسیلها رو بهتون نشون بدم ... بعد هم رفتیم خونه مامانی واسه ناهار ... یه سری جریانات هم این وسطا اتفاق افتاد که دلم رو لرزوند ... ): بیخیال بعضی چیزا ارزش هیچی رو ندارن ... یکم خوابیدیم و سما جون ساعت 5 کلاس داشت ... مرکب بابایی رو برداشتیم و رفتیم کلاس آبجی هم ساعت 6 فاینال speaking داش...
نویسنده :
ملیحه
22:21



