سما جون سما جون ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره
زهرا جون زهرا جون ، تا این لحظه: 23 سال و 6 روز سن داره

روزمره های دخترانم

امشب ...

امروز از صبح دنبال جشن مشنای شما بودم ... سما جون جشن سبزه و پایان سال ... برنامه گذاشته بودیم که هر کدوم از مامانا یه نوع غذا درست کنن و بیارن که تو تایم اسنکتون بخورین ... بعد هم جشن و شادی و نینای نای ... بهتون حسابی خوش گذشت ... زهرا جون هم جشن درختکاری ... تا 11 آریانا بودم و بعد مدرسه آبجی جون ... اومدم و فصل سنگها رو براتون کامل کردم قرار شده بود نمونه فسیلها رو بهتون نشون بدم ... بعد هم رفتیم خونه مامانی واسه ناهار ... یه سری جریانات هم این وسطا اتفاق افتاد که دلم رو لرزوند ... ): بیخیال بعضی چیزا ارزش هیچی رو ندارن ... یکم خوابیدیم و سما جون ساعت 5 کلاس داشت ... مرکب بابایی رو برداشتیم و رفتیم کلاس آبجی هم ساعت 6 فاینال speaking داش...
21 اسفند 1392

...

  شازده کوچولو  گفت: از کجا بفهمم وابسته شده ام؟ روباه جواب داد : تا  وقتی هست   نمی فهمی! ...
17 اسفند 1392

پروانه شدن ...

چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهـایی ! چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی ! پیله ات را بگشا تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایـی !   ...
17 اسفند 1392

اسفند هم داره تمام میشه و ما اندر خم ...

خدای من اصلا باورم نمیشه اینقدر روزها زود داره سپری میشه ... اصلا حال و هوام خوب نیست ... آقا جان میگن به خاطر حال و هوای اتمام سالِ و شاید هم تولدددددد ...بگذریممممممم این روزا دخترا مشغول کلاس هاشون هستن و منم شدم سرویس اختصاصی بابایی و دخترا (: ... از این هفته کلاس سفال سما جون با مربی همیشه دوست داشتنی اش خانم " م " شروع شده و با کلی ذوق منتظر روزهای زوج میمونه ... قرارِ شنبه به اتفاق هم در و دیوارهای آموزشگاه رو سر و سامون بدن و حوض رو نقاشی کنن ... زهرا جون هم کلاس"  ویترا " رو شروع کرده که اونم خیلی دوست میداره و میدارم ... کلاسهای منم تقریبا تمام شد و منتظرم ببینم عکس العملها چطور خواهد بود ... این هفته به درخواست خانم " م ...
15 اسفند 1392

وقایع اتفاقیه ...بهمن

بالاخره تلسم سفر خانوادگی شکسته شد و بابایی و دایی ها و خاله محبوبه راهی شدن بزنیم به دل حنوب 21 بهمن صبح از اون جایی که بنده بسیار خسته بودم با یه ساعت تأخیر راهی شدیم بنده  خواب موندم ... دایی مجتبی دو روز قبل با بابایی و مامانی راهی اصفهان شده بود تا زن دایی رو سوار کنه و با هم سه راهی یزد قرار گذاشته بودیم حدود 11 بود رسیدیم و بعد یه رفرش کوتاه راهی جاده بندر شدیم ... ناهار رو شهر بابک خوردیم و کمی استراحت و به پیشنهاد بر و بچ یه کله قرار شد بریم تا بندر ... دخملا و زن دایی مسافرای ماشین ما بودن ... و کلی دخترا سر به سر هم گذاشتن و با هم ترانه خوندیم و خندیدم ... سما جون کلی تو این سفر طبع ادبی اش گل انداخته بود و جملات قصار میگفت...
8 اسفند 1392

ع ش ق

                      عاشقانه ها همیشه می مانند   امروز زیباترین جشن ایرانی است ع ش قهای من جشن عشق تون مبارککککککک   ...
29 بهمن 1392

تئاتر

بعد کلی تمرین و بالا و پایین کردن ما مامانا و 7، 8 روز تمرین امروز موعد مسابقه تئاترتون بود ساعت 9 رفتین سالن کلاس شما و سوم تئاتر صحنه ای و ششم هم عروسکی ( خاله سوسکه ) شما هم شیرین تپل در داداگاه وحش ... ماهی شیرین تپل رو یه پیشی میخوره و اونم به دادگاه حیوونا شکایت میکنه و ادامه ... شما نقش قصه گو رو داشتی اومدم ازتون عکس گرفتم و رفتم چون دیروز به خاطر اومدم بی بی جون کلاسهامو کنسل کرده بودم امروز باید جبرانش میکردم ساعت 12 اومدیم مدرسه تازه برگشته بودین کلی خوشحال بودین که احتمالا اول شدین خدا کنه چون این 10 روز رو واقعا اذیت شدین هر روز تا 3 مدرسه واسه تمرین ... یه نیم ساعتی هست از بیرجند برگشتیم امروز تو و آقا جان کلاس داشتین ...استاد ...
16 بهمن 1392

فتبارک الله احسن الخالقین

دیروز از طرف مدرسه دعوتتون کرده بودن که شب میهمان ستاره ها باشین (:     به همت خانم رسول زاده و ثمین جون ، دعوت شده بودین برین تو فضای آزاد بالای شهر و آسمون زیبا رو ببینید ... ساعت 9/5 بود که رفتیم دنبال فاطمه و ناعمه ... وقتی رفتیم بعضی از والدین و دانش آموزا اومده بودن ... برای من که خیلی جذاب بود ... سیاره مشتری ... خوشه پروین ... یه کهکشان در صورت فلکی کمربند شکارچی و ... خیلی زیبا بود خیلی ... اون لحظه تو اون تاریکی و دیدن اون همه زیبایی تنها چیزی که من رو مدهوش کرد ... قدرت و عظمت و زیبایی خالق هستی بود ... دلمون نمیومد دل بکنیم تا 11نیم اونجا بودیم گرچه خیلی تو فضای آزاد یرد بود اما لذت بخش بود ... 
7 بهمن 1392

اولین جمعه بهمن

متأسفانه تب سما جون تا دیروز ادامه داشت و خدا رو شکر از دیروز عصر کمی سرپا شد و شروع کرد به بازی و .... اما سرفه میکنه جسابی ، چون آقا جون دیشب شیفت بودن ما ترجیج دادایم تو خونه بمونیم و فقط عصر یه سر رفتیم خونه نگار دوست زهرا جون اونم چون بهش از قبل قول داده بودیم خوب بود کلی روحیه دخترا عوض شد ... تا 7نیم برگشتیم سر راه رفتم زیراکس رنگیهایی که میخواستم از رو ژورنال بافتنی بگیرم رو گرفتم و اومدیم خونه آخه عمه جان اشرف ندا دادن کع نوبت دخترای من رسیده و میخوان بافتنی درخواستی شون رو ببافن ... با اون همه مشغله مریض دیدن خداییش همت شون خیلی بالاست ...  از اونجاییکه صبح فک و فامیل دور و نزدیک میخواستن برن مکه آقا جان یکم زودتر اومدن و رف...
5 بهمن 1392