سما جون سما جون ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
زهرا جون زهرا جون ، تا این لحظه: 23 سال و 4 روز سن داره

روزمره های دخترانم

روزی پر ازاتفاقات خوب

1394/5/27 16:39
نویسنده : ملیحه
223 بازدید
اشتراک گذاری

صبح یکشنبه باید ساعت 5 حرکت مبکردیم به طرف قاین برای نمایش عروسکی.....5نفر بودیم....خودم...نگار....آیلار...مبینا1...مبینا2...دو نفرمون مسافرت بودن من و..آیلار...نقشاشونو بر عهده داشتیم .....من در نقش های طاووس(که از همه بیشتر دوسش داشتم چون با تکبر بودچشمکخندونک)..دخترک و رنگین کمان...آیلار.در نقش های کلاغ...گربه وکامیون...نگار.در نقش فرشته...مبینا1.در نقش موش...و.مینا2.در نقش تفنگ....

شب شنبه ساعت 4/30 بیدار شدم ...وسایل هامو جمع کردم و رفتیم با مامانم کانون...

ساعت پنج حرکت کردیم ...من روی صندلی تکی نشستم،وقتی کمربندمو بستم، دستم یه بویی گرفت و حالم یه جوری شد،به سمت چپ میشدم صندلی بو میداد،به سمت راست میشدم کمربندم بو میداد...به بچه ها هم که میگفتم

میگفتن خبالاتی شده بویی نمیاد....غمگینخلاصه ساعتای 6/30 ..7 بود

دیهوک واسه صبحانه واستادیم...صبحانه خوردیم...سوار ماشین شدیم من اونجا ننشستم صندلی جلو با .نگار.نشستم...اول قرار بود بریم خوابگاه لباسامونو عوض کنیم بعد بریم کانون واسه اجرا....اما خانم.ج.گفتن وقت نمیکنیم و مجبورین 

همینجا لباساتونو عوض کنین..یه ساعت آخرشم که همش مثل جاده چالوس بودو ما هم مجبور بودیم همونجا عوض کنیم....خلاصه هر طور که بود با اعمال شاقه لباسامونو عوض کردیم....اونجا اومدن دنبالمون و رفتیم کانون ارشاد(محل

برگزاری نمایش ها)....قبل ما دو تا نمایش بود....اول سرود سر فراز باشی میهن من رو یه گروه خوندن و بعد یه نمایش به اسم "قصه ی باران"شروع شد نمایشش بد نبود ولی به نظر ما بچه ها افتضاح بود....نمایش بعدی"جیک،جیک کی

منو میخوره"بود..از اون من خوشم اومد.....بعد امدن برگزار کننده ی مسابقه خانم.س.به خانم.ج.گفتن:چون نمایشتون با اذون برخورد میکنه میریم خوابگاه....ناهار میخوریم....نماز میخونیم بعد میایم....ماهم از خدا خواسته قبول کردیم

خندونکحق داشتیم خیی خسته بودیم ...از ساعت 4 صبح نخوابیده بودیم....رفتیم خوابگاه....

 

 

 

پی نوشت:فعلا خسته شدم همینا رو بخونین تا بعدمحبت            بااااای

 

پسندها (1)

نظرات (0)