سما جون سما جون ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره
زهرا جون زهرا جون ، تا این لحظه: 23 سال و 6 روز سن داره

روزمره های دخترانم

چی بگمممممممم !!!

امشب رفتم فروشگاه آبرنگ تا کادو تولد سما جون رو قطعی کنم ... کلی باخانم " م " صحبت کردیم ... یه pet بهم نشون داد میگن ... اینو میبینی فلانی واسه دخترش سفارش داده و گفته دخترم تو پ ر ش ین ت ون دیده و روش کلیک کرده !!! هاج و واج موندم ... نزدیک 400 هزار تومن قیمتش بود ... جالبه پدر و مادر از دسته تحصیل کرده های جامعه !!! خدا رو شکر کردم که من  آقا جان از اون دسته پدر و مادر هایی نیستیم که دم تیغ بچه باشیم ... افسوس خوردم واسه اون بچه و پدر و مادرش ... که صرفا چون در جمع دوستان به اصلاح دکتر و مهندس شون بخوان بچه شون م نیاره به هر چی تن بدن .... و خوشحال شدم که هیچ وقت اجازه دیدن این شبکه های صد من یه غاز !!! رو بهتون...
9 تير 1393

بدون عنوان

پارسال این موقع هف هشتا (: روزه گرفته بودیم دیگه ...امروز پیشواز بود از عصر دیگه بی طاقت شده بودی ... اما سرگرمت کردم با ویترا ووووووووووو ازم خواستی فرنی و سیب زمینی دو پیازه واست درست کنم  واسه افطار ... دیشب هم واسه سحری ازم خواستی عدسی واست بزارم که با اشتها خوردی فقط چون با نون نخوردی یه نموره گرسنه ات شده بود ... الانم دارم سحری رو آماده میکنم ... امشب آقا جون هم هستن ... خاله فاطمه زحمت کادو سما جون رو کشیده بودن ... یه بلوز خوشمل ووووو عکسای دخترا ... مرسی خاله جون این کادو دخملی ما هم جریاناتی داشتتتتتتتت واسه خودش D:خخخخخخخخخخخ بریم بخوابیم که سحر خواب نمونیم (:  
7 تير 1393

... بی مقدمه ...

دوستت دارم را بهترین شعر جهان یافته ام ... برق چشمانت را دوست دارم ... من را به اوج می رساند ... برای تو مهربانترینم ...
5 تير 1393

نوستالژی عروسکی ...

عزیزی ... بردمت گیفتت رو دریافت کردی از قاصدکی که چند روز پیش تو خونه بود خواسته بودی واست خبر برسونه به من که باربی میخوای و منم همون رو بهت هدیه دادم ... وقتی بازش کردی کلی ذوق کردی ... مامان همونه که خودم آرزوش رو داشتم ... (: همه تیچرا تو مؤسسه کلی خندیدن ... الان از دعوتی دوم عمه جونا برگشتیم ... آبجی پیش بچه ها خونه بی بی موند ... بهش اجازه دادم این یکی دو روز رو آزاد باشه ... با مهنا جون باشه - داروت رو خوردی ... داری دورا میبینی ... آرزوی بعدیت داشتن عروسک دوراست که خاله فاطمه جون زحمتش رو واسه تولدت کشیدن ... جالبه که خاله مریم میگفت خاله محبوبه هم همون رو واست خریده ...هههههههههه ... یه دفعه حسابی به آرزوت میرسی (:  ...
4 تير 1393

تابستون با طعم ماه رمضون ....

کلی نوشتم پرید .... ): خوبیم شکر خدا ... این چند روز درگیر عمه جونا بودیم ... دوشنبه شب اومدن ... تا دیروز درگیر رت و آمداشون بودیم یه پا خونه عمه اشرف .. یه پا خونه برادر شوهر مه نصرت - آخه اونا با هم بودن -  ... امروز هم دعوتی دوم شونِ، دوست و آشناهاشون ... سما جون همون شب به طور ناگهانی دچار تب شد ... مجبور شدیم واست آنتی بیوتیک شروع کنیم ... الان بهتری ... دیشب مهنا جون و صالح جون اینجا خوابیدن ... همه تون خوابین ... آقا جان رفتن اداره دارایی و منم کلی خاطرات تون رو نوشتم اما پرید ... تابستون امسال رو با شروع ماه میهمونی ، شروع میکنیم ... امیدوارم هوا خوب باشه ... روزه داری سخته خداییش تو گرما ...اما خدا تحمل ش ...
4 تير 1393

وقایع ...

از دیروز چند صد بار اومدم اینجا ... صفحه ارسال مطلب دائم ارور میداد ... ای بابا از دست این تکنولوژی ... چند روزِ که یه عضو جدید به جمع مون اضافه شده ... فکرای بد بد نکنین (: ... خاله مریم بالاخره مرخصی اش تموم شد و باید می رفت سر ِ کار ازش خواستم فعلا فرناز رو بیاره پیش من تا عمو از درس و دانشگاه خلاص بشن ... الان چند روزِ حدود 10 میرم دنبالش و میارمش خونه هنوز خوب شیشه نمیخوره و واسه غذا هم بد قلقی میکنه ... اما بالاخره عادت میکنه .... مامان کارمند که داشته باشی به همه شرایط باید عادت کنی ... زهرا جون کلاس مکالمه اش شروع شده و از این هفته استارتش خورده ... خلاصه که روزای زوج کلاسای ورزشی ... روزای فرد زبان ... و صیح هم کانون م...
29 خرداد 1393